تبليغاتX
روشنان
از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان. من هم دوباره برمی گردم به بلاگر.http://rowshanan.blogspot.com
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 21:39  توسط مهران 
این روزها هماره نام شاعری که برایم اسطوره آزادی و پایمردی است در ذهنم می چرخد، او همیشه در خاطرم نماد حماسه است. این روزها زیاد به یادش می افتم نمی دانم و می دانم چرا.

زمانی و هنوز هم حافظه تاریخی من مملو است از شعرهای آزاداندایشانه اش.  با هم یکی از همان گونه آثارش باز می خوانیم:

وارطان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت .

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر .

دست از گمان بدار !

با مرگ نحس پنجه میفکن !

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . . »

" وارطان" سخن نگفت .

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .

« ـ "وارطان"! سخن بگو !

مرغ سکوت، جو جه ی مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته است !»

" وارطان" سخن نگفت .

چو خورشید

از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت . . .

" وارطان" سخن نگفت

" وارطان" ستاره بود

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت . . .

" وارطان" سخن نگفت

" وارطان" بنفشه بود

گل داد و

مژده داد : « زمستان شکست!»

و

رفت…

 

پی نوشت: این شعر شما را یاد چه کسانی می اندازد؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 11:59  توسط مهران  | 
در میانه همه این ناآرامی ها و اعتراضات، وسط تمام دستگیریها، در  کش و قوس انواع و اقسام اتهام زدنها، در هنگامه این همه خاک و خون و خس و خاشاک، هنوز یک سوال بی جواب مانده:

" رأی من کجاست؟!"

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:43  توسط مهران  | 
تا یه مدت پیش تکلیف منتقدین روشن تر بود. خطوط قرمز سیاسی تقریبا معلوم بود. اینکه محدودیتهایی که اعمال می شد تا چه حد با اصول مردمسالاری مطابقت داشت البته موضوع دیگه ایه.

اما نکته اصلی اینه که الان معلوم نیست خطوط قرمز کجاست. مثلا به نظر میرسه بتازگی آقای هاشمی که نیازی به ذکر عناوینش نیست در دسته بندی برخی آقایان جزو اپوزیسیون قرار می گیره.

نکته جالب دیگه اینه که طاهرا صدا و سیما و چند تا رسانه دیگه مصلحت نطام رو بیشتر از آقای هاشمی که خودش رییس تشخیص مصلحت نطامه و اتفاقا این حکم رو از رهبری نظام گرفته می دونن!!

پی نوشت: انصافا به نطرم هاشمی کولاک کرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:6  توسط مهران  | 
به دلایلی کاملا شخصی و بعضا اجتماعی می خواستم دیگه اینجا جیزی ننویسم اما این مطلب عبدالجبار کاکایی نگذاشت:

این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود  برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب  برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .

 از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .

و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.

و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.

پسرم، به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن  به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن  فقط  به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .

پی نوشت: دوبار این مطلب رو خوندم و هر دوبار بغض گلوم رو گرفت و اشکم جاری شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 13:43  توسط مهران  | 
آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین چرکین است

پی نوشت: جایی برای هیچ حرفی نگذاشتند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:31  توسط مهران 
توی میدان هفت حوض، امروز
گشت ارشاد را ندیدم من
و برایم سوال شد ایجاد
که چرا نیست هیچ اثر از وَن؟!
بعد دیدم که گشت ها هستند
گیر اما نمی دهند اصلا!
اعتراضی نمی کنند انگار
به مدل مو و رنگ پیراهن
یا اگر سایز تو چهل بود و
سی وشش کرده ای به تن، دامن!
رندِ شوخی که دید حیرانم
گفت:" ای نکته سنج هم میهن!
چون که نزدیک انتخابات است
اولویت ندارد این، فعلا!
هرجوان، چون شبیه یک رای است
هست زیبا به چشم اهل فن!
فیلم را اندکی عقب زده اند
به همان جا که گفته شد:"عمرا
مدل ِ مو به ما ندارد ربط
گر که تیفوسی است یا که خفن!"
زن شده توصیه به آرایش
مردها را به مو زدن، روغن!
دوست داری بپوش برمودا
یا که کوتاه و تنگ کن بر تن
این نباشد عجیب، زیرا که
چیزها دیده ام در این برزن
فی المثل گوجه را در این اطراف
زیر قیمت به مشتری می دن!
سیب زمینی که هست مجانی!
پس بگیر و برو بزن به بدن!
پرتقالش ولی نشد معلوم
هست یا نیست صادرات پکن؟!
معجزه در هزاره سوم:
شده ارزان زمین و هم مسکن
رفته بالا حقوق، باشد که
بشود کور چشم هر دشمن
گرچه باکس ذخیره ارزی
شده منفی در این میان، رسما!
تازه وای وای کجاست پارمیدا؟!
رونمایی شد از ساسی مانکن!
نیست با این حساب، دور از ذهن
فرض کنسرتی از سوزان روشن!
با مجوز شود به زودی پخش
فیلمهایی که برده نخل کن
الغرض کرده تجربه ثابت
که برای همه، چه مرد و چه زن
می شود قبل ِهر همه پرسی
سانفرانسیسکو، جای جای وطن!"

پی نوشت: این شعر باحالی بود از خانم ارمغان زمان فشمی، گذاشتم که شما هم حالشو ببرین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:29  توسط مهران 
چند روز پیش به دلیلی داشتم مطالبی را راجع به کاریکلماتور و چند نمونه ناب آن می خواندم. حس کردم که چقدر این ژانر هنری می تواند برای دنیای پرسرعت امروز و انسانی بی حوصله مدرن جالب باشد. چند نمونه شاهکار آن را که اثر پرویز شاپور است، برایتان می گذارم:

- وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد ، ماهی ها صلوات فرستادند.

-برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون می‌گذارم.

-روی همرفته زن و شوهر مهربانی هستند!

- آدمها وقتی به آسمان خوش بین بودند هواپیما ساختند و وقتی بدبین شدند چتر نجات را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:52  توسط مهران 
چقدر چیزهای ساده آدم را سرمست می کند گاهی، مثل يك تلفن كه آن سوي خط ...

پي نوشت:

چنان مستم، چنان مستم، چنان مستم من امروز

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:39  توسط مهران 
من مطئنم که می تونیم. هنوز خیلی انگیزه و امید دارم. خیلی هم جون سختم. خیلی...

پی نوشت:

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد             آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:28  توسط مهران